نسخه بتا
شما اولین امتیاز را بدهید
نمونه صفحات:
کتاب

به خاطر دوشیزه بریجرتون

عنوان اصلی:

Title: Because of Miss Bridgerton

پدیدآورندگان:
رده‌بندی و ثبت
رده‌بندی دیویی: ۸۱۳/۶
رده‌بندی کنگره:
PS3617
ثبت کتابخانه ملی:
۵۶۲۰۹۶۶
شماره نشر:
۱
ویژگی محتویات
ویراست:
۱۳۹۸
زبان:
فارسی
تعداد مجلدات:
۱
مشخصات ظاهری
شماره مجلد تعداد صفحه ابعاد (سانتیمتر) وزن (گرم) شابک ۱۳رقمی
۱ ۴۰۰ ۳ × ۱۴ × ۲۱ ۵۰۰ ۹۷۸-۶۲۲-۶۶۷۹-۰۴-۶
نوع جلد:
شومیز
قطع:
رقعی
مشخصات تولید
سال انتشار:
۱۳۹۸
تاریخ انتشار:
۱۳۹۸/۰۲/۰۲
شهر:
کرج
نوبت چاپ:
۱
تیراژ:
۱۰۰
قیمت: ۶۵۰/۰۰۰ ریال

کتاب به خاطر دوشیزه بریجرتون نوشته‌ی جولیا کویین، نویسنده آمریکایی رمان‌های عاشقانه تاریخی است که آثارش به بیش از ۲۹ زبان ترجمه شده. کویین در این رمان، داستان بیلی بریجرتون دختری مستقل و خودساخته که ۲۳ ساله است را روایت می‌کند.

خانواده بریجرتون سال‌ها با خانواده روکسبی‌ همسایه بودند و آن‌ها انتظار داشتد که بیلی با یکی از پسرهای خانواده روکسبی ازدواج کند. چه ادوارد و چه اندرو می‌توانستند یک همسر ایده‌آل باشند اما بیلی عاشق برادر بزرگتر، جورج می‌شود. کسی که تا قبل از این فکر می‌کرد، گوشت‌ تلخ‌ترین و تحمل نشدنی‌ترین آدم خانواده روکسبی است.

در بخشی از کتاب به خاطر دوشیزه بریجرتون (Because of Miss Bridgerton) می‌خوانیم:

جورج احساس کرد خودش اخم کرد، با این حال به تمام مقدسات اگر خودش می‌دانست چرا اخم کرده بود.
بیلی با لحن تلخی ادامه داد: «اگر به مچ پام آسیب نزده بودم، مطمئن بودم که یک راهی به پایین پیدا می‌کردم.»
با شوکی کامل به بیلی نگاه کرد. شک داشت که این ربطی به قابل اعتماد بودن خودش داشته باشد... «مگه نگفتی که اینجا برای پریدن خیلی بلنده؟»
بیلی گفت: «خب بله.» تکان کوچک انگارانه‌ای در جلوی صورتش به دستش داد. «ولی به هر حال یه فکری می‌کردم.»
جورج گفت: «البته.» بیشتر به‌خاطر این بود که انرژی گفتن هیچ‌چیز دیگری را نداشت.
او ادامه داد: «موضوع اینه که، تا وقتی که من اینجا با تو هستم... »
رنگ صورتش یک دفعه پرید. حتی چشمانش که معمولاً به رنگ قهوه‌ای بی‌انتهایی بود، حالا رنگ پریده و بیشتر بی‌حال بودند.
قلب جورج ایستاد. هرگز چنین حالتی را در صورت بیلی بریجرتون ندیده بود.
بیلی وحشت کرده بود.
جورج پرسید: «چی شده؟»
بیلی به‌طرف او برگشت. «فکر نمی‌کنی... »
او منتظر ماند، ولی انگار بیلی نمی‌خواست چیز بیشتری بگوید. «چی؟»
صورت خاکستری شده‌اش هاله‌ای سبزرنگ به خود گرفت. «تو که فکر نمی‌کنی ممکنه کسی فکر کنه که تو... که ما...» آب دهانش را قورت داد. «که ما ناپدید شدیم... اونم با هم؟»
کل دنیای جورج به لرزه افتاد. فوراً گفت: «خدایا، نه.»
بیلی با همان شدت او موافقت کرد. «می‌دونم. یعنی تو. و من. خنده‌داره.»